افسردگی و ساختاری که آن را تولید میکند: ریشه ها، علل و راهکارهایی برای مقابله با افسردگی

مقدمه

نوشته ای که پیش روی دارید متن گفتاری است که در تاریخ ١٩ دسامبر ٢٠٢٠ در اتاق گفتمان سیاسی-اجتماعی داشتم. در این بحث، به نقش احساسات، و احساس غم بطور مشخص، افسردگی و برخی از تئوری هایی که ریشه های آن را توضیح می دهند، و راهکار های برای مقابله با افسردگی پرداختم. لازم به گفتن است که این بحث گنجایش بیان همۀ تئوری هایی مرتبط با افسردگی را نداشته و به همۀ جنبه های درمانی و راه حل های موجود برای مقابله با افسردگی نمی پردازد و اساسا نمی تواند جایگزین درمانی باشد که برای رفع عوارض ناشی از افسردگی لازم است. همچنین لازم به گفتن است که تمرکز این بحث فقط بر روی افسردگی تک قطبی است و به اختلالات دیگری، مانند اختلال افسردگی دو قطبی، که افسردگی جزئی از نشانه های بالینی آن است، نمی پردازد.

نقش احساسات در تجربۀ فردی و اجتماعی انسان

صحبت ام را با توضیحی درباره نقشی که احساسات در زندگی ما دارند شروع می کنم. تجربه احساسی یکی از طبیعی ترین و لازم ترین بخش های زندگی فردی و اجتماعی ما انسان هاست. با اینکه افراد می توانند از احساسات عمیق و پیچیده ترخود ناآگاه باشند، بطور روزمره، آن ها تجربه های احساسی مختلفی را از سر می گذرانند که در تصمیم گیری ها و رفتاری که دارند بطور مستقیم نقش دارند. اساسا، ساختار مغز و به اصطلاح، سیم کشی مغز، به ترتیبی است که ما بتوانیم، هم تجربیات احساسی داشته باشیم، هم بر اساس غرایضی که بطور طبیعی با احساسات مان مرتبط هستند رفتار کنیم، و البته با استفاده از منطق و خرد، وقتی که لازم است، برخلاف این غرایض و امیال دست به عمل بزنیم.

احساسات به ما را در مورد خودمان و وضعیتی که در آن قرار داریم اطلاعاتی میدهند. برای مثال، فرض کنید در تاریکیِ شب، وقتی از کوچه ای تنگ عبور می کنید، ممکن است به شما احساس ترس دست بدهد. پیامی که این احساس ترس با خود حمل می کند این است که ممکن است خطری در کمین شما باشد. بواسطۀ این پیام، شما می دانید که می بایست مراقب خودتان باشید، به اطرافتان با دقت نگاه و توجه کنید وقدم هایتان را تند تر کنید.

احساسات ما دیگران را نیز در مورد این که ما در چه وضعیت و حالتی هستیم مطلع می کنند. احساسات می توانند از راه های شفاهی و غیر شفاهی بیان شوند؛ یعنی، می توانیم به دیگران بطورلفظی بگوئیم که چه احساسی داریم، یا این پیام را از راه پُزی که میگیریم یا طرز قراردادن بدن مان، در لحن حرف زدن و درجۀ صدایمان، و در حالتی که به چهره مان می دهیم به آن ها برسانیم. پس دیگران، هم از راه گوش دادن به بیان احساسات از جانب ما، و هم از راه مشاهدۀ ما، بدون آنکه ما حرفی بزنیم، می توانند کم و بیش به وضعیت ما پی ببرند. البته دیگران گاهی می توانند با مشاهدۀ ما ارزیابی اشتباهی از احساسات ما داشته باشند، برای اینکه هیچکس قدرت خواندن فکر دیگری را ندارد، و حالت صورت ما در هنگام تجربۀ برخی از احساسات، مانند احساس خشم و درد، می توانند مشابه  باشد. بنابراین، بهترین راه مطلع کردن دیگران از این که ما چه احساسی داریم این است که احساساتمان را بطورلفظی به آن ها بگوئیم. واضح است که همه موارد یکی نیستند و در هر مورد مشخص برای بیان احساسات می بایست راه حل ویژه و مناسب با آن موقعیت را بکار برد. 

غم بعنوان احساسی طبیعی

پس غم بعنوان یکی از طبیعی ترین احساسات، جزئی از تجربه عادی انسان هاست. ما در واکنش به وقایع مختلفی مثل از دست دادن عزیزی میتونیم غم را تجربه کنیم و در یک چنین چارچوبی، وقتی عزیزی را از دست داده ایم، عدم احساس غم شاید حتی میتواند غیرطبیعی ارزیابی بشود. میشود گفت که هر احساسی معنایی را هم با خودش حمل میکند، به این معنی که ما وقتی احساسی را تجربه میکنیم، میتوانیم ازخود بپرسیم احساس ما دارد در مورد موقعیتی که در آن قرار داریم به ما چه میگوید؟ برای مثال اگر در رابطه ای دائم احساس غم به ما دست میده، میتوانیم از خد بپرسیم: « احساس غمی که دائم مربوط به این رابطه به من دست میدهی، به من چه میگویی؟» پس کار ما در حقیقت نه بی حس کردن احساساتمان، که دستیابی به معنایی هست که آن احساسات با خودشان حمل می کنند. من دوباره بعدا به این موضوع اشاره خواهم کرد، و الان به توضیحی در مورد افسردگی میپردازم.

افسردگی

گفتیم غم احساسی طبیعی است و میتواند بسته به شرایط، اًشکال مختلفی به خودش بگیرد. پس اگر غم احساسی طبیعی است، کِی به افسردگی تبدیل میشود؟ و اساسا افسردگی چیست و با غم چه تفاوتی دارد؟

فرض کنید احساساتمان، و بطور مشخص احساس غم، را میتوانیم از صفر تا ده شماره گذاری کنیم، صفر: به معنی عدم وجود احساس غم، ده به معنی بیشترین حد احساس غم یا افسردگی؛ میتوانیم بگوئیم، وقتی که این حد احساس غم از شمارۀ شش بالاتر میرود، ما کم کم داریم وارد مرحله ای از تجربۀ غم می شویم که ممکن است قدم به قدم به افسردگی نزدیک تر شود و توجه یا مراقبت ویژه تری لازم داشته باشد.

حالا بیایید فرض کنیم این غمِ بالاتر از شماره شش، هفته ها با ما میماند و نه تنها بصورت یک احساس مداوم در آمده، بلکه در رفتار و حوزه های وظایف ما، روابط ما با دیگران، تفکر ما نسبت به آینده، ونسبت به خود بعنوان انسانی قابل و ارزشمند، و وضعیت جسمی ما هم اختلال ایجاد می کند. به این شکل از حس مداوم غم که در درجه ای بالا تجربه میشود و سطوح مختلف زندگی ما را به نوعی منفی تحت تاثیر قرار میدهد «اختلال افسردگی اساسی» میگوئیم، که میتواند با شدت و درجات مختلفی در افراد بروز کند.

علائم اختلال افسردگی اساسی عبارتند از: اختلال خواب (افزایش یا کاهش)، کسری علاقه به انجام فعالیت های همیشگی، احساس گناه (بی ارزشی ، ناامیدی ، پشیمانی)، کسری انرژی، کسری تمرکز، اختلال اشتها (افزایش یا کاهش)، کاهش یا تحریک شدگی حرکتی، افکار، تمایل، نقشه یا اقدام به خودکشی.

شکل دیگری از افسردگی هم وجود دارد که، در این بحث مد نظر ما است، و معمولا خودش را بصورت بی حوصلگی و کسل بودن نشان میدهد، که در آن بخاطرضعیف بودن علائم، ممکن است افراد غالباً از روحیه خود به عنوان افسردگی آگاهی نداشته باشند، شرایط و محیط غیر طبیعی آنچنان بصورت مداوم و مزمن بر فرد مسلط باشند که این حالت افسردگی به تجربۀ «طبیعی» او تبدیل شود.

آمار افسردگی

هر کسی میتواند دچار افسردگی شود. افسردگی یکی از بالاترین آمارهای بیماری های شناخته شده در جهان را دارد و خیلی وقت ها همزمان با بیماری های جدی دیگه ای همراه. برخی از این بیماری ها عبارتند از: اضطراب، سکته قلبی، سکته مغزی، سرطان، بیماری های مربوط به غده تیروئید، یا در مراحال اولیه بیماری آلزایمر، وقتی فرد هنوز فعالیت مغزی اش را کامل از دست نداده است و شاهد از دست دادن توانایی های خود است.

طبق گزارش سازمان بهداشت جهانی، اختلالات افسردگی در سال ٢٠٠٤ در رتبه سوم بیماری ها قرار داشته است و تا سال  ٢٠٣٠ افسردگی رتبه اول بیماری در جهان را خواهد گرفت. آمار سازمان بهداشت جهانی در ژانویه ٢٠٢٠ نشان داده است که بیش از ٢٦٤ میلیون نفر در سراسر جهان دچار افسردگی هستند. باید توجه داشت این آمار بر اساس گزارشات مربوط به افرادی است که به تسهیلات پزشکی و روان درمانی رجوع می کنند، و افرادی که دسترسی به این تسهیلات ندارند، که درصد بالایی از مردم جهان هستند، یا بخاطر احساس شرم و قضاوت اجتماعی به این تسهیلات رجوع نمی کنند را در بر نمی گیرد. از این گذشته، تحقیقات نشان می دهند که مردها معمولا در این آمار کمتر می گنجند چون کمتر برای درمان افسردگی خود کمک میگیرند. من فکر میکنم، این ارقام کلی درباره افسردگی حتما با شیوع کوود-١٩ و تبعات مختلف آن افزایش یافته که من آمار دقیق آن را نمیدانم.

علل و ریشه های افسردگی از چند دیدگاه مختلف

تئوری های متعددی برای توضیح ریشه های افسردگی وجود دارند. من در این بحث نیم ساعته بطور خیلی خلاصه و فقط به چند نمونه از آن اشاره میکنم.

تئوری درمانِ شناختی-رفتاری

درمانِ شناختی-رفتاری برای تغییر باورهای نادرست، که تصورمی شد باعث داشتن رفتارهای غیرطبیعی می شوند، ایجاد شده است. این تئوری فرض می کند که احساساتِ فرد تحت تأثیر الگوی افکار او قرار دارند، و تفکر منفی بر روحیه، احساس نسبت به خود، رفتار و حتی وضعیت جسمی فرد تأثیر می گذارد. تغییرات در باورها و افکار می تواند منجر به تغییر در احساسات و رفتارهای منفی و ناکارآمد شود. ازدیدگاه این تئوری، افکار منفی و غیرمنطقی در مورد خود، جهان پیرامون و آینده، مثلث افسردگی ای را ایجاد میکند، که در آن افکار منفی به احساسات منفی و این احساسات به رفتار افسرده می انجامند. منشاء این افکار منفی باورهای پایه ای ما هستند که از کودکی، در اثر تجربیات و با پذیرفتن چیزهایی که دیگران به عنوان حقیقت به ما می گویند شکل گرفته اند.

این باورهای پایدار درباره خود ما و نحوه درک ما از جهان هستند. این باورها در دوره های غیر استرس زا پنهان هستند. این باورها وقتی توسط محرک ها، عوامل استرس زا یا شرایط خاص تحریک و  فعال می شودند، به نوبۀ خود باعث شکل گیری افکاری اتوماتیکی در ذهن ما می شوند. بر اساس توضیح این تئوری، افراد افسرده فقط موارد منفی یک موقعیت را می بینند و گرایش شان بیشتر به این است که روی نکات منفی یک موقعیت متمرکز شوند و نه جنبه های مثبت آن. بنابراین، وقتی باورهایشان تحریک می شوند، افکار اتوماتیک آن ها معمولا منفی هستند.

مثلا فردی که در کودکی پدر یا مادر سختگیری داشته است که در پاسخ به هردستاورد و موفقیت به او می گفته: «همیشه میتوانی کارهایت را بهتر انجام بدهی،» می تواند باور پایداری داشته باشد که به او می گوید «هیچ کاری را نمی تواند در حد کفایت انجام دهد» و «مهم نیست چقدر زحمت می کشد، هیچگاه مورد تائید قرار نخواهد گرفت.» این فرد، در بزرگسالی، در مواجهه با دوستی که فقط سوالی در مورد  کاری که او انجام داده از وی میکند، ممکن است فکر کند مورد انتقاد قرار گرفته است و شدیدا ناراحت شود. در اینجا، باور پایدارِ فرد «من بی کفایت هستم» تحریک شده و فرد می تواند افکار منفی ای درباره خود و دوستش در سر بپروراند که منجربه احساسات منفی و نهایتا واکنش رفتاری شود که دررابطه اش خلل ایجاد می کند.

دو روش تفکر عمده که به این نوع احساسات میانجامد افکار فاجعه بار و تعمیم بیش از حد هستند. نمونه ای از افکار فاجعه بار این است که وقتی نمرۀ بدی در یک امتحان می گیریم، فکر میکنیم بخاطر این نمرۀ بد تمام سال تحصیلی را رد خواهیم شد، درحالی که این تنها نمره بدی است که گرفته ایم. نمونه ای از تعمیم بیش از حد تین است که یک دوستی ناموفق باعث می شود برای شروع هیچ دوستی دیگر تلاش نکنیم، چون فکر میکنیم همۀ روابط مان ناموفق خواهد بود. یا این مصداق همان مثل خودمان است که می گوید: «مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید میترسد.»

نظریۀ خود-کنترلی

بر اساس توضیح  این نظریه، افسردگی نتیجۀ ترکیبی از مشکلات مربوط به این است که ما چطور خودمان را ارزیابی و تقویت میکنیم. طبق باور توضیح این نظریه، افراد افسرده کسانی هستند که بیشتر به حوادث منفی و نتایج فوری توجه می کنند، توانایی های درونی خود را درست ارزیابی نمی کنند و دست کم میگیرند و معیارها و قضاوت های سختی برای ارزیابی خود بکار میگیرند. این نظریه می گوید که افراد افسرده کمتر خودشان را تقویت و تشویق، و بیشتر خود را مجازات و سرزنش می کنند.

نظریه های بیوشیمیایی افسردگی

نظریه های بیوشیمیایی افسردگی توضیح می دهند که ریشه افسردگی مربوط به کاهش سطح برخی از هورمون ها ست. برخی ازاین هورمون ها عبارتند از: سروتونین ، دوپامین و نوراپی نفرین که من نقش آن ها را بطور خیلی خلاصه توضیح میدهم.

نوراپینفرین هورمونی ست که توسط غدد فوق کلیوی تولید میشود و درتعدادی از عملکردها از جمله حافظه ، توجه/تمرکز، سطح انرژی نقش دار.

سروتونین هورمون کلیدی ست که باعث تنظیم خلق و خوی و احساس خوشی و شادی ما می شود. این هورمون کل بدن را تحت تأثیر قرار می دهد و از جمله به خواب ، غذا خوردن و هضم غذا کمک می کند.

دوپامین که به عنوان هورمون «احساس خوب» شناخته می شود. نقش دوپامین مربوط به سیستمی درمغز است که ما را به سمت محرکهای لذت بخشی مانند غذا، رابطه جنسی، الکل و غیره سوق می دهد، و ما را از موارد دردناک مانند درگیری، تکالیف و غیره دور می کند. دوپامین همچنین در یادگیری، حافظه، عملکرد سیستم حرکتی نقش دارد.

کورتیزول هورمون دیگری است که دراینجا می شود به نقش آن در افسردگی اشاره کرد. افزایش سطح کورتیزول، که یکی از هورمونهای استرس است، در برخی از انواع افسردگی دیده شده است. افزایش سطح کورتیزول باعث مرگ سلول های مغز در قسمت هیپوکامپ می شود. کاهش حجم هیپوکامپ درافراد افسرده دیده شده است. هیپوکامپ قسمتی از مغز است که نقشی اساسی در یادگیری و حافظه دارد.  

استرس یکی از دلایل بهم خوردن سطح این هورمون ها در بدن، و برای فعالیت‌های مغزی بسیار مضر است. تحت فشارهای شدید و استرس مکانیسمی، که «جنگ یا گریز» نام دارد، در بدن فعال میشود. این مکانیسم برای ما نقش حفاظتی دارد و اساسا بکار میافتد تا ما بتوانیم بقای خودمان را حفظ کنیم. مکانیسم «جنگ یا گریز مغز، اعصاب، و غدد عصبی و ایمنی بدن را برای مقابله با، یا فرار از خطر آماده میکند، اما فعال شدن مکرر این سیستم، با گذشت زمان، باعث فرسودگی و تضعیف سیستم ایمنی بدن می شود. تحقیقات نشان میدهند کودکانی که تحت شرایط سخت و فقراقتصادی بزرگ می شوند، هنگام استرس ترشحات کورتیزول بیشتری را تجربه می کنند. تحقیقات مربوط به پیامدهای طولانی مدت استرس نشان می دهد که افزایش ترشح کورتیزول ناشی از استرس در دوران کودکی، ممکن است در دراز مدت عواقب منفی برای سلامتی داشته باشد. برخی از این عواقب عبارتند از: دردهای عضلانی، کمر درد، گردن درد، سر درد، واکنش های آلرژیک، خارش، اختلالات درسطح تمایل جنسی، مریضی مکرر و غیره.

خواب بعنوان ماشین ظرفشویی مغز. علائم بی خوابی در ٨٠ تا ٩٠ درصد از افراد مبتلا به اختلال افسردگی اساسی دیده میشود. در هنگام خواب، مایع مغزی نخاعی در مغز به طرز چشمگیری افزایش می یابد و بعنوان یک فرآیند تمیز کردن برای مغز عمل می کند. وقتی که ما خواب هستیم، مایع مغزی نخاعی در مغز پروتئین های زائد که در سلول های مغز در ساعات بیداری جمع شده اند را شستشو میدهد و به سرعت از مغز خارج میکند. برای مثال: آمیلوئید بتا، ماده ای ست که پلاک چسبنده بین سلول های مغز تشکیل می دهد و در هنگام خواب از مغز خارج می شود. این همان پلاکی است که در بیماران آلزایمر دیده می شود، وبرخی از تحقیقات ارتباط احتمالی بین آلزایمر و خواب را نشان می دهند.

افسردگی از زاویه ای سیاسی-اجتماعی

اگر بهم خوردن سطح هورمون ها باعث بروز افسردگی میشود، آیا میشود با تجویز داروهای ضد افسردگی و آرامبخش افسردگی را درمان کرد؟ و اگر این خود افراد هستند که دید و افکار منفی شان نسبت به خود و محیط پیرامون و آینده شان در افسردگی شان نقش دارد، آیا میشود با تغییر تفکر آن ها افسردگی شان را از بین بُرد؟

پاسخ من به این پرسش ها این است: هم بله، و هم نه!

در دهه هفتاد میلادی در روانپزشکی تغییراتی رخ داد که به طور مستقیم با پیدایش نئولیبرالیسم، که در همان زمان قدرت می گرفت، پیوند خورده است. حالا ممکن است برای شما این سوال پیش بیاید که بحث افسردگی چه ربطی دارد به صحبت در مورد نئولیبرالیسم؟

مسئله در اینجاست که تغییرات هورمونی ای که استرسِ موجود در محیط ریشه آن هستند را میشود با دارو تنظیم کرد، اما مادامی که شرایط و وضعیت استرس زا به همان منوالند، این بیماری ساختار اجتماعی در فرد خودش را نشان خواهد داد. برای درمان فرد افسرده، می بایست محیط اجتماعی یی را درمان کنیم که افسردگی را تولید می کند. به عبارت دیگر، شرط اولیه سلامت روحی، سلامت اجتماعی ست.

واضح است که افسردگی قبل از قدرت گرفتن نئولیبرالیسم هم وجود داشته است، اما از آنجایی که امروز نئولیبرالیسم، و ویژگی های اقتصادی، سیاسی و فرهنگی اش، بارزترین و معاصرترین شکل سازمان اجتماعیِ عاملِ افزایش افسردگی در جوامع مختلف جهان است، من لازم می بینم پدیده نئولیبرالیسم و نقش آن در دامن زدن به پدیده افسردگی درانسان معاصر را در این بحث مورد بررسی قرار دهم.

در دهه ٨٠ میلادی با تولید داروی پروزک، یا همان فلاکستین، بر روی این فرضیه ها پافشاری شد، که افسردگی یک بیماری بیولوژیکی است و بر اساس مدل پزشکی فورموله می شود و با مداخلات بیولوژیکی درمان می شود، وعلت ضمنی افسردگی با شرایط بیوشیمیایی وعصبی مرتبط هستند؛ تا جایی که امروزه بیشتر افراد درسراسر دنیا در مورد افسردگی به جز بعنوان یک «بیماری مغز» و اعصاب فکر نمیکنند. در اوایل سال ٢٠٠٠، بخشی از جامعۀ روانشناسی دوباره بر روی اهمیت انکارناپذیرعوامل سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی بر روی رشد افراد و ناهنجاری های روانی تاکید کرد. اما متاسفانه هنوز بسیاری از متخصصین این حوزه ها، این زمینه ها را در تحلیل و پروسه درمان افراد نادیده میگیرند.

تحقیقات در زمینه  اپی ژنتیک  نشان می دهد، محیطِ یک فرد می تواند ترکیب ژنتیکی و بیولوژی او را تغییر دهد. به عنوان مثال ، تحقیقات نشان می دهند که افرادی که در معرض فقر و ازدحام بیش از حد در محیط زندگی شان هستند بیشتر در معرض ابتلا به افسردگی اند، و جهش ژنتیکی درنسلی که این افراد به آن تعلق دارند دیده میشود.

بدون بررسی و تغییر ساختارهایی که بر تغییرات بیولوژیک و بیوشیمیایی تاثیر میگذارند، بدون بررسی و تغییر ساختارهایی که به فرد القاء می کنند که بی ارزش است، بدون بررسی و تغییر روابط و شرایط غیرانسانی و سرکوب کننده ای که باعث بروز افسردگی میشوند، درمان فرد ناکامل، تک بُعدی و در حقیقت خود ناخواسته بخشی از سیستمی میشود که شرایط فشار و سرکوب را حفظ میکند.

در حقیقت وقتی که به افسردگی از زاویه ای سیاسی-اجتماعی نگاه کنیم، میتوانیم بگوئیم: » افسردگی اندوه و نامیدی ای ست که به شهادت ایستاده است!»  و این آگاهان، غمخواران و سرکوب شده گان اند که به غم نشسته اند، در حالتی افسرده، در حالی که شاهد ظلم و ستم برسلطه جهان امروزاند. افسردگی پی آمد اجتناب ناپذیر نظاره گر بر ستم و بیداد بودن است، وقتی که فرد نتواند بی اعتنا از کنار بی عدالتی ها بگذرد.

یكی از بنیادهای اساسی نئولیبرالیسم این ادعاست که موفقیت ها و مشكلات مسئولیت خود فرد هستند و نه جامعه یا ساختارسیاسی آن؛ و پس، بدبختی انسان دیگر ناشی ازهیچ نوع ستمِ سیاسی-اجتماعی نیست، بلکه مسئولیت آن به عهده خود افراد است. بین ويژگی های كليدی نئوليبراليسم و منشأ افسردگی ارتباط نزدیکی را میتوان یافت. نئولیبرالیسم به راحتی به ما القاء می کند که مردم خوشحال نیستند، چون مغزشان بیمار است؛ به همین راحتی! این دیدگاه رنج افراد افسرده را افزایش می دهد؛ شرم آنها افزایش می یابد، زیرا آنها فقط خودشان را برای وضعیتی که در آن هستند مقصر می دانند و فقط خود آنها مسئول خوب شدن دوباره خود هستند.

نئولیبرالیسم

به گفتۀ هاروی، نئولیبرالیسم در وهلۀ اول نظریه ای اقتصادی-سیاسی است که پیشنهاد می دهد بهترین شکل پیشرفت رفاه انسان از راه واگذاری آزادی ها و مهارت های فردی کارآفرینی در چارچوب حقوق مالکیت خصوصی، بازارهای آزاد و تجارت آزاد تامین می شود، و نقش دولت ایجاد چارچوبِ سازمانیِ متناسبی برای حفظ چنین شیوه های خصوصی سازی ست. كولدری نیز می گوید: «نئولیبرالیسم اصرار دارد كه هیچ اصل معتبر دیگری از سازمان انسانی، به جز بهره وری در بازار، وجود ندارد.» نئولیبرالیسم تا جایی پیش می رود که این اصل را به همۀ اشکالِ مشارکت اجتماعی و حتی روابط خصوصی تعمیم می دهد؛ بهمین خاطر، با اینکه جنبه های اقتصادی و سیاسی نئولیبرالیسم به طورذاتی در ریشه های اپیدمی کنونی افسردگی نقش دارد، بُعد فرهنگی نئولیبرالیسم نیاز به توجه ویژه در این بحث دارد. این بُعد فرهنگی ای است که توسل به هویت جمعی، مسئولیت، تعهد شخصی، فداکاری مشترک، و حقوق اولیه انسان را از مُد افتاده یا حتی زورگویانه و ظالمانه تلقی می کند. از نقطه نظراین دیدگاه، خواسته های خودِ فرد بالاترین اولویت را دارد، و حتی خودِ فرد در نهایت، در بازاری که به طور روزافزونی تهاجمی است، به حد یک کالا تقلیل پیدا می کند، بطوری که بازار دیگر فقط در اطراف فرد نیست بلکه در او درونی شده است.

نئولیبرالیسم و افسردگی

سه بُعد نولیبرالیسم دست به دست هم میدهند تا برخی از اثراتی که با شیوع افسردگی در ارتباط هستند را تولید کنند. این ابعاد عبارتند از: نابرابری، بیگانگی اجتماعی، و سرکوب برنامه ریزی شده و سیستماتیکِ صدا و معنا.

نابرابری.  نابرابری جزءِ جدایی ناپذیراهداف نئولیبرالیسم است. تحقیقات بسیاری درسراسر جهان، از جمله بوسیلۀ سازمان بهداشت جهانی، نشان می دهند که نابرابری و فقر با افزایش میزان افسردگی ارتباط مستقیم دارد. سطح بالایی از افسردگی را می توان در کشورهایی دید که میزان بالایی از نابرابری در آنجا موجود است. از این گذشته، تحقیقات متعددی ارتباط بین افزایش افسردگی و سطوح بالای اضطرابی که جزئی از میزان بالای نابرابری است را نشان داده اند.

در شرایط نابرابری، مردمی که از بضاعت کمتری برخوردار هستند خود را با افراد موفق اقتصادی مقایسه می کنند و در این مقایسه با شرم روبرو میشوند. شرم در ایجاد افسردگی نقشی اساسی دارد. افسردگی از نظر اجتماعی از «حلقه های مبتنی بر شرم» تشکیل میشود که در آن فردی که خود را افسرده می بیند احساس می کند که مسئول شرایط سخت خودش است و این او را به سمت افسردگی بیشتری سوق می دهد. این شرم همچنین مربوط است به ترس از عدم موفقیت و شکست بیشتر.

افسردگی اساسا در جوامعی بی داد می کند که افراد خود را بخاطر شکست هایی که دارند مقصر می دانند، بجای اینکه ریشه مشکلات شان را در شرایط اجتماعی ببینند یا پیدا کنند. ارنبرگ میگوید: «افسردگی در عصر «خود حاکمیت» به عنوان «بیماری مسئولیت پذیری بروز میکند، که احساس غالب در آن، احساس شکست است.» فرد افسرده حس می کند قادر به این نیست که قابلیت و توانایی برابر با دیگران داشته باشد.

مهم است که مسئله نقش شرم در افسردگی و تاثیر نئولیبرالیسم بر آن را برسمیت بشناشیم. این هم مهم است که بدانیم این شرمی که فرد تجربه می کند فقط عزت نفس او را در معرض خطر قرار نمی دهد. چیزی که اتفاق می افتد پراکندگی یا فرسایش درونی فرد است. نئولیبرالیسم با انزوای اجتماعی، به این پراکندگی یا فرسایش فرد دست پیدا میکند، و افراد را از ارتباط عمیق با دیگران و نهادهای اجتماعی جدا می کند.

نئولیبرالیسم به عنوان «برنامه تخریب روشمند پیوندهای اجتماعی» و به مثابه عامل همه گیر و جهانیِ فروپاشی جامعه توصیف شده است. نتیجه عملکرد این سیستم این است که حتی روابط میان-فردی افراد کالایی شده و «برون سپاری» می شوند و «شبکه هایی» مجازی ایجاد می شوند که در آن افراد چند رابطه عمیق شان را با انبوهی از تماس های سطحی و کم عمق جایگزین می کنند.

بیگانگی اجتماعی مدتهاست که به عنوان یک عامل اصلی افسردگی شناخته شده است. کارپ می گوید: «افسردگی، در ریشه خود، بیماری قطع ارتباطات است.» به نظر می رسد بیگانگی اجتماعی به طور جدایی ناپذیری با از دست دادن گستردۀ معنا در زندگی گره خورده است. دوفور استدلال می کند که یکی از ویژگی های اصلی نئولیبرالیسم «رفع نمادسازی» از زندگی است؛ یعنی، توانایی درک تجربۀ شخص، یا به عبارت دقیق تر، روایتی که بواسطۀ آن فرد، هم به صورت فردی و هم به صورت جمعی، وجود خود را شرح می دهد؛ روایتی که در آن وجود فرد را صدای او مینامیم. صدا «فرآیند شرح دادن زندگی فرد و شرایط آن است.» نئولیبرالیسم اندیشه و راهِ سرکوبِ سیستماتیک این صدا است. در این چارچوب، افسردگی به عنوان یک حالت روحی ظاهر می شود، وقتی که فرد صدای خودش را از دست داده، یا صدای او توسط گفتمان غالب سرکوب یا تخریب شده است.

در این چارچوب، » افسردگی اندوه و نامیدی ای ست که به شهادت ایستاده است! » بنابراین، بسیار مهم است که افسردگی بی حس یا خاموش نشود، بلکه باید به آن گوش داد و از آن پند گرفت. در این شرایط، افسردگی، به شکلی متناقض، به عنوان علامت امید ظاهر شده است، و این نشان می دهد که درون فرد، در حالی که به طرز بسیار غم انگیزی ضعیف است، ناپدید نشده است، و هنوز اثری ای از آن باقی مانده. یعنی فرد به مترسکی همیشه خوش و بدون غم، چیزی که سیستم مد نظرش است مبدل نشده است.

برای مثال، سوگواری برای جانباختگان در مبارزه علیه استبداد به یک سرپیچی و ایستادگی در مقابل هژمونی سیاسی-اجتماعی تبدیل می شود، به یک مقاومت سیاسی. افسردگی کانالی است برای » نه»  گفتن به آنچه به ما گفته می شود که باید باشیم.

نئولیبرالیسم به راحتی به ما القاء می کند که مردم خوشحال نیستند، چون مغزشان بیمار است. این دیدگاه رنج افراد افسرده را افزایش می دهد. شرم آنها افزایش می یابد زیرا آنها فقط خودشان را برای وضعیتی که در آن هستند مقصر می دانند و فقط خود آنها مسئول خوب شدن دوباره خود هستند. نتیجه نهایی این است که صدای معترض غم خاموش می شود و معنا و پیامی که این غم دربارۀ وضعیت موجود با خود حمل می کند نادیده گرفته می شود؛ صدایی که فرد با گوش فرا دادن به آن، به این پی می برد که می بایست برای مطالباتش در برابر سیستم های اجتماعی-سیاسی-اقتصادی ای بایستد که افسردگی اش را تولید کرده اند.

آسیب‌دیدگی روانی و افسردگی: تجربۀ ایران

برای درک تاثیر شرایط اجتماعی در رشد افسردگی میشود به وضعیت جامعه ایران نگاه کرد. در سال ٢٠١٩، آمار وزارت بهداشت جمهوری اسلامی نشان داد که تقریبا ۳۰ درصد جمعیت ایران دچار اختلال روانی هستند؛ یعنی، از هر ٤ ایرانی یک نفر دچار اختلال روانی است. در سال ١٣٩٠ خط فقر، یعنی حداقل درآمدی که برای مایحتاج ابتدایی زندگی مورد نیاز هست، در ایران زیر یک میلیون تومان بوده است، اما در سال ٩٩ این خط به ٩ میلیون تومان رسیده، یعنی تقریبا در ٩ سال ٩ برابر شده است. با شیوع کووید-١٩، ازدیاد مرگ دراثراین اپیدمی، گرانی بنزین و اعتراضاتی که به کشته شدن و زندانی شدن معترضین انجامیده، افزایش جرائم ازقبیل دزدی، و ترس از در معرض خطر قرار گرفتن، موقعیتی فراهم شده است که اگر افسردگی ازپیامدهای این وضعیت نباشد جای تعجب است.

افسردگی در ایران نه تنها حاصل مستقیم وضعیت نابرابریِ اقتصادی ای است که با افزایش خصوصی سازی شدت گرفته است، بلکه تنیجۀ سرکوب پی‌درپی و برنامه‌ریزی شده ای است که توسط حاکمیت در بیش از چهاردهه در همۀ ابعاد زندگی انسانی در ایران تداوم داشته است. به عبارت دیگر، افسردگی در ایران واکنشی طبیعی نسبت به شرایطی است که به خاطرسیستم سرکوبگر بوجود آمده‌ و جزیی از زندگی طبیعی انسان‌ها نیست و نباید باشد. این تاثیرات در چگونگی رشد روابط اجتماعی و دستیابی به راه‌حل‌های مشترک اختلال ایجاد می‌کنند. تداوم و استمرار این وضعیت حس انزوا و بیگانگی اجتماعی را در مرم تشدید می‌کند و آنها را به یک چرخه مکرر ناامیدی محکوم می‌کند. عوارضی که جامعۀ ایران از خود نشان می‌دهد واکنش‌هایی طبیعی هستند به این آسیب‌دیدگی برنامه‌ریزی شده، که عجز و ناتوانی، عدم اعتماد به نفس، بی‌اعتمادی نسبت به دیگران و عدم دستیابی به درک مثبت از خود و توانایی‌های خود برخی از تاثیرات درونی شده آن هستند.

درمان: شرط اوليه سلامت روحی سلامت اجتماعی ست!

سوال این است: افسردگی ما به ما چه میگوید؟ چه چیزهایی باعث این افسردگی هستند که میبایست علیه آن صدایمان را پیدا کنیم؟ چگونه صدای مان را بازیابیم حتی زمانی که بی خبریم که افسرده ایم؟

صدای فرد فقط بازگوکننده اطلاعات ذخیره شده در حافظه او نیست، بلکه بیان کنندۀ تجربه های درونی و شخصی است که فرد توسط آن به حافظه خود نظم می دهد تا معنای اعمال و وقایع زندگی اش، و نیز درک خود از این اعمال و وقایع را، به طریقی عامدانه بازسازی کند. باز یافتن صدا به معنی بازسازی خودی منسجم است، خودی که  ممکن است توسط حوادث زندگی قطع شده، ازهم پاشیده، یا دچار اختلال شده باشد. صدای فرد زوایایی از زندگی اجتماعی، سیاسی و فرهنگی او را به نوعی آشکار می سازد که توسط آن می توان به سرکوب و ستم و دیگر شیوه های اِعمال قدرت در سطوح مختلف جامعه پی برد.

روابط مخرب را رها کنید. اگر رابطه ای ترمیم پذیرنیست، به آن پايان دهيد.

یاری رسانی به دیگران. واگشت پذیری به معنی قابلیت دوباره روی پا ایستادن پس از تحمل شکست یا موقعیت های سخت است. واگشت‌پذیری از طریق تبدیل درد به روایات شخصی و ترویج عمل مثبت وقتی دیده میشود که سختی ها نیز بتوانند مفید ارزیابی شده و بعنوان نیرویی ضروری برای رشد استفاده شوند. مفهومی که این حرکتِ «فراتر رفتن از یک درد شخصی» را توضیح میدهد فراروی نام دارد. فراروی بعنوان یکی از شاخص های واگشت‌پذیری، رشد وجدان آگاه است، که اغلب دغدغه‌های اخلاقی را گسترش داده، تعهد به عمل، وحتی برگزیدن نوعی زندگی برای تحقق بخشیدن به حقوق دیگران را به همراه دارد. شناسایی و استفاده از قابلیت واگشت پذيری افراد در روند التیام و بازسازی فرد و جامعه از اهمیت ویژه ای برخوردار است. تمركز بر روی ديگران و ياری رسانی به آن ها يك راه برای كاهش افسردگی و اضطراب، و راهی برای مستحكم تَر كردن روابط اجتماعی است، که فرد را از انزوا بیرون میاورد. هر روز راهی برای ابراز مهربانی نسبت به ديگران پيدا كنيم و تمركزمان را از روی خود و آنچه دائم در ذهن با آن در گير هستيم برداريم.

باور به قدرت خویش و قدم های هدفمند. هنگامی که مردم انتظار دارند که هیچیک از تلاش هایشان به جایی نرسد، احساس درمانده گی خواهند کرد و لذا در دست زدن به هر گونه اقدامی برای نجات خویش عقیم می مانند. در صورتی که افراد معتقد باشند همۀ حوادث غیر قابل کنترل هستند، عجز آنان بیدار می شود و هر چقدر جریانات زندگی خود را بیشتر خارج از کنترل خود ببینند، درمانده تر رفتار خواهند کرد. علیرغم آنچه تاکنون برای ما در داستان زندگی مان نوشته شده است، و با اینکه در بسیاری موارد کنترل وقایع از دست ما خارج هستند، با این حال، ما میتوانیم تا جایی که در کنترل مان است، از این پس، این داستان را درمورد آن چیزی بنویسیم که میخواهیم. برای نوشتن این داستان، برای بهبود وضعیت خود، میبایست تعیین کنیم از این به بعد چه جهتی را باید در پیش بگیریم. به اهدافتان فکر کنید. اولین قدم شما در جهت رسیدن به این اهداف چیست؟ قدم بعدی تان چه خواهد بود؟

دانش بدون عمل بى فايده است. آن كه ميگويد «دانش قدرت است» فقط نصف حقيقت را گفته است. دانش بدون عمل بى فايده است. تا زمانی که دست به عمل نزنيم، هیچ اتفاقی در زندگی نمی افتد.اغلبِ موفقيتها در زندگی در نتیجه باور به توانايى خود و همچنين اعتقاد به این است دستيابی به اهداف مان امكان پذير است. برای رسيدن به هدف خود و برای تغییر شرایطی که ما را محدود میکنند اقدام کنیم! اجازه ندهیم که ترس جلوی ما را بگیرد.

ایجاد پیوند با دیگران. در انسان زمينه اى بيولوژيك براى نياز به پيوند با ديگران وجود دارد، به طورى كه تحقيقات نشان مى دهند برقرارى دوستی هاى عميق با وضعيت جسمی افراد مانند فشار خون پایین و طول عمر بیشتر  مرتبط هستند. دوستى هاى نزديك و عميق همچنين عوامل مهمى براى سلامت رواني و عاطفی در افرادند، و تحقيقات گوياى آن است كه بين داشتن دوستی و پيوند نزدیک با ديگران و حس خوشبختی، عزت نفس بالا و هدفمند بودن در زندگى رابطه مستقيم وجود دارد. نياز به پيوند نه فقط از راه مصاحبت با ديگران تامين مى شود، بلكه لمس كردن و در آغوش كشيدن ديگران بخشى از اين نياز بيولوژيك است. در محروميت از اين تجربيات، انسان مى تواند كمبود، غم، و در تداوم آن، افسردگى را تجربه كند. اين تجربيات در كودكان نوپا مى توانند تاثيرات عميق و دراز مدت بر رشد جسمى و روانى آنها داشته باشند.

مثل یک برنده فکر کنید. وقتي با شكستي روبرو ميشويم، ممكن است فكر كنيم فاجعه اي رخ داده است. گاهي ذهن انسان، به اشتباه، شكست ها يا اشتباهات را به فاجعه اي تبديل مي كند. اما همه وقایع موقتی اند. هر وضعیت منحصر به فرد است و یک شکست یا نتیجه نامطلوب پیش بینی نمی کند که ما در همه وقايع آینده هم شكست خواهيم خورد. پدیده‌ای که قابلیت رشد افراد پس از تحمل واقعه ای فاجعه بار یا شکست های بزرگ را توضیح میدهد واگشت‌پذیری نام دارد و تعریف مختصر آن توانایی فرد برای احیای خویش و دوباره روی پا ایستادن است. شناسایی و استفاده از قابلیت واگشت‌پذیری افراد در روند التیام و بازسازی فرد وجامعه ازاهمیتی ویژه برخورداراست. افراد واگشت پذیرمیتوانند مشکلات بزرگ را تحمل کنند چون میدانند چگونه از تجربیات مصیبت‌بار توانائی کسب کرده، واغلب پس از واقعه‌ای مصیبت‌بار رشد یا موفقیت را تجربه میکنند. ما توانايي اين را داريم كه وقايع را به شكلي تعبير كنيم كه بجاي ايجاد حس نااميدي، خودسرزنشي، افسردگی و اضطراب، به رشدمان در آینده و در رسيدن به اهدافمان به ما كمك كند. میتوان بر روی هدف مورد نظر و آنچه اميد داشته ايم به آن برسيم متمركز ماند، می توان به خود گفت هر شکست فرصتی است برای بهتر عمل كردن در آينده و آنچه امكان پذير است را تصور كرد، کمال طلبی را کاهش داد و تمايل خود به ادامه کار برای رسيدن به هدف مان را زنده نگه داشت.

سه منبع درونی برای مقابله با افسردگی و اضطراب. افسردگی و اضطراب خیلی اوقات با هم بروزمی کنند و اضطراب می تواند به افسردگی بیانجامد. بدانید که ما همه دارای سه منبع درونی برای مقابله با اضطراب هستیم: ١.کاری را به «بدی» انجام دهید! افرادی که از اضطراب رنج میبرند، معمولا دست به کاری نمیزنند مگر اینکه در حد کمال انجامش دهند؛ این باعث میشود برای انجام کارهایشان مرتب احساس اضطراب کنند و در نهایت، کارهایشان را انجام ندهند. کاری را به «بدی» آغاز کنید، و بعد در جهت بهتر شدن آن بکوشید. ٢.خود را ببخشید! افرادی که اضطراب دارند دائم در حال ایرادگیری و انتقاد از خودهستند. تصور کنید دوستی دارید که دائم از شما ایراد میگیرد. در اینصورت، چه حالی به شما دست میدهد؟ با خود مهربان باشید و خطاهایتان را ببخشید. ٣.کاری را، با فکر فردی دیگر در ذهن، انجام دهید! با تمرکز بروی انجام کاری برای دیگران، میتوانیم در زندگی هدفی پیدا کرده و با معنا بخشیدن به زندگی مان اضطراب خود را کاهش داده و به سلامت روان خود بیافزائیم.

مهربانى نسبت به خود. در مواقع نياز، وقتى که زندگی به هم می ریزد، وقتی محیط به ما القاء می کند که بی ارزش هستیم، یا متوجه چیزی در خود می شویم که دوست نداریم، و وقتى اعتماد به نفس مان لطمه ديده است، مهربانى نسبت به خود به جاى انتقاد شدید از خود، براى ما حس پشتيبانی و مراقبت ايجاد ميكند. ما می توانیم یاد بگیریم که نسبت به خود احساس خوبى داشته باشیم، نه به این دلیل که خاص يا برتر از ديگران هستیم، بلکه به این دلیل که مانند هر انسان ديگرى ارزش مِهر و احترام را داريم. مهربانى نسبت به خود را انتخاب كنيم: به نداى درون خود با مهر و احترام گوش دهيم. 

شرم در تاريكی عمل ميكند! افكار، احساسات و رفتار ما با هم در ارتباط هستند و يكديگر را توليد ميكنند. ما ميتوانيم با انجام عملی خلاف احساس مان، احساس خود را تغيير دهيم. احساس شرم فرد را به سمت پنهان كردن خويش سوق ميدهد، تا ديگران متوجه نشوند او تا چه حد ميترسد كه ممكن است غير قابل دوست داشتن، غير قابل قبول و دارای كمبود باشد. به رفتاری مخالف پنهان شدن، يعنی عملی كه در پی احساس شرم ميايد، دست بزنيد. آنچه را در مورد خود شرم آور ميدانيد با فردی كه به شما بدون قضاوت، بدون قيد و شرط و با روی باز گوش خواهد داد در ميان بگذاريد.

ورزش و فعالیت‌های بدنی. ورزش کردن و فعالیت‌های بدنی اثرات ضد‌افسردگی دارند. قدم زدن در طبیعت افسردگی را کنترل می کند، اضطراب را کاهش می دهد، به تنظيم خواب كمك ميكند، ويتامين دى بدن را افزايش ميدهد، به كاهش كولسترول كمك ميكند، به ترشح هورمون هاى شادى زا در بدن كمك ميكند، به افزايش انرژی كمك ميكند و ما را تشويق ميكند نفس بكشيم.     

منابع

___________________________________________________________

Carter, W. (2005). Matthaean christology in Roman imperial key: Matthew 1.1. In J. Riches & D. C. Sim (Eds.), The gospel of Matthew in its Roman imperial context (pp. 143–165). London: T & T Clark International.

Couldry, N. (2010). Why voice matters: Culture and politics after neoliberalism. London: Sage Publications.

Dufour, D.-R. (2008). The art of shrinking heads: On the new servitude of the liberated in the age of total capitalism. Cambridge, UK: Polity Press.

Ehrenberg, A. (2010). The weariness of the self: Diagnosing the history of depression in the contemporary age. Montreal: McGill-Queens University Press.

Fromm, E. (1953/2010). Modern man’s pathology of normalcy .In R. Funk (Ed.), The pathology of normalcy (pp. 15–80). Riverdale, NY: American Mental Health Foundation.

قهاری، ن (2017). جنگ روانی و فراموشی تاریخی دوعامل کلیدی در سرکوب جامعه

قهاری، ن. (2016). پی آمدهای سرکوب سیاسی، نشانی ماندگار بر حیات روحی بازماندگان: فرزندان زندانیان و قتل عام شدگان دهۀ شصت در تقابل با فراموشی و سکوت سخن می گویند 

Harvey, D. (2005). A brief history of neoliberalism. Oxford: Oxford University Press.

Karp, D. A. (1996). Speaking of sadness: Depression, disconnection, and the meanings of illness. New York: Oxford University Press.

March J, Silva S, Petrycki S, et al. Fluoxetine, cognitive-behavioral therapy, and their combination for adolescents with depression: Treatment for Adolescents with Depression Study (TADS) randomized controlled trial. JAMA. 2004 Aug; 292(7):807-820. DOI: 10.1001/jama.292.7.807.

World Health Organization. Depression. https://www.who.int/health-topics/depression#tab=tab_1

دکتر نورایمان قهاری، روانشناس

١٩ دسامبر ٢٠٢٠

آدرس کانال تلگرام:

https://t.me/drnourimanghahary

آدرس وبلاگ:

https://drnourimanghahary.com/

تمامی حقوق نویسنده این مقاله قانونا محفوظ است .استفاده مقاله با ذکر منبع مجاز می باشد.

این نوشته در مقالات ارسال شده و با , , , , , , , , , , , , , , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

نظر شما در مورد این نوشته چه بود؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s